تبليغاتX
یادداشت‌های مهدى وفائى‌فرد
 
 
 
 

 

 

صفحه نخست
ايميل ما
آرشیو مطالب
پروفایل مدیر وبلاگ
لينك آر اس اس
عناوین مطالب وبلاگ
طراح قالب


تشييع پيكر سه شهيد گمنام در شيراز

ما را هم به این زودی بکشید...!!!

کلیپ تصویری شاید روزی ما را هم بکشند!

حماسه حضور، بزرگداشت حضور 40ميليوني در انتخابات 22 خرداد 88

مهدي هم دوم خردادي‌ست!

وبلاگ «خاکریز خاطرات» راه‌اندازی شد...

22 بهمن و خروش وبلاگ نویسان ایرانی

این همان پرچم است!

آقای توهم، هنوز هم دروغ می‌گوید!

آیا خودرو پلیس مردم را زیر گرفت؟

تمام پیوند های روزانه


اسفند 1390
بهمن 1390
دی 1390
آذر 1390
آبان 1390
مهر 1390
شهریور 1390
مرداد 1390
خرداد 1390
اردیبهشت 1390
فروردین 1390
اسفند 1389
بهمن 1389
دی 1389
آذر 1389
آبان 1389
مهر 1389
مرداد 1389
تیر 1389
خرداد 1389
اردیبهشت 1389
فروردین 1389
اسفند 1388
بهمن 1388
دی 1388
آذر 1388
آبان 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آرشيو

رهبرم
خاکریز خاطرات
گراش فردا
تفحص نور
مرجع وب‌هاي گراش
1گراشي ـ سعيد عالمي
وبلاگ شخصی محمدامین نوبهار
شايد ـ محمدحسن جعفري
ديگر... ـ محمد صادقي
صراط ـ محمدهاشم جعفری
I'm Jacob - یعقوب وفائی‌فرد
مواج ـ مصطفی کارگر
پرسپوليس زلزله ـ فاطمه وفائي‌فرد
هرچي دلم مي‌خواد مي‌گم ـ‌ مرتضي زارعي
اقليم رهايي ـ حسن حسيني
سبزترين ـ حسن حسيني
Jozeph ـ یوسف شامحمدی
دیوار نویس ـ محسن عبدالهی
راپورتچي ـ سعيد رايگان
جایی برای درد و دل خودم با ... ـ حامد نوروزي
خاطرات یک معلم ـ ن.رحمانیان
آرمان‌شهر ـ طاهره فروزش
انجمن انديشه‌نوين گراش
گا‌ه‌نوشته‌های یک جوان ـ محمدکاظم جعفری
یادداشت‌های محمد فرهمندفر
مانیفست نیمه‌کاره یک VIP ـ ف.دلاوران
Badboy Reader ـ فردين شوري
PCNetwork ـ محمدعلي دلاوران
اشعار ناب ـ فردين شوري
یادداشت‌های لحظه‌ای
حاميان دكتر حسني
سرزمین کهن
آشپزی
سید مهدی احمدی
فسیل ـ محمد واحدی
بازار IC
جربش گیت


Check Google Page Rank



موج وبلاگی صبر ریحانه ها


 
سايت‌هاي خبري لار، سراپا یک کرباس‌اند!  
 
 

 

چند روز قبل سایت خبري «لادستان» مطلبی را منتشر و به مسوولین و مردم گراش توهین کرده بود. هرچند این مطلب با واکنش سریع وب‌گردهای گراش مواجه و از روی سایت لادستان حذف شد، اما یادآور حکایت توهین‌ و تخریب‌های چندین ساله‌ی رسانه‌های لار در روزهای حساس منطقه، در 4 سال گذشته است.

همه‌ی کسانی که از انتخابات دور قبل فضای اینترنت منطقه را دنبال می‌کردند، حتما با وبلاگ «آفتاب لارستان» هم آشنا هستند. وبلاگی که در در ایام تبلیغات ‌انتخابات دور هشتم مجلس، اخلاق را به کلی زیر پا گذاشت و با دروغ پراکنی و تهمت به کاندیدای مورد حمایت مردم منطقه و توهین به شعور مردم منطقه، فضای مسمومی را به‌وجود آورد. تهمت‌ و برچسب‌هایی مثل جمع‌کردن رای با برنج و روغن و پول، که هیچ وقت هم سندی برای اثبات‌اش پیدا نشد!

اما بعد از ورود نماینده‌ی غیر لاری به مجلس، سیر تهمت‌ها و دروغ‌ها ادامه یافت. سال 88 نشریه و سایت «صحبت‌نو لار» با تحریریه‌ای جدیدشروع به کار کرد. این گروه نیز همان راه آفتاب لارستان را با سبک و سیاق جدیدی ادامه داد.

شاید موج توهین‌ها، تهمت‌ها و دروغ‌ها مربوط شود به ایام اعلام شهرستان شدن گراش تا استقرار فرمانداری آن! این سایت سعی کرد به طور موزیانه‌ای اجتماعات آرام مردم گراش را، اغتشاش خوانده و مردمی که برای دفاع از خواسته‌ی مشروع خود تجمع کرده بودند را اوباش بخواند. این دروغ‌پراکنی‌ها بیش‌تر در جهت پنهان کردن اغتشاشاتی بود که در لار جریان داشت. اغتشاشاتی که در آخر به ورود نیروهای بسیجی و انتظامی و دستگری چند ده‌تن از اراذلی انجامید، که در طول آن مدت خوراک مناسبی را برای رسانه‌های معاند با نظام درست کرده بودند.

اما اوج توهین به شعور سیاسی ـ اجتماعی مردم گراش، مطلبی بود که صحبت‌نو با عنوان «آزمون ولایت پذیری مردم گراش» منتشر کرد. در این یادداشت نویسنده سعی کرده بود با سواستفاده از ولایت‌مداری و ولایت‌پذیری مردم گراش، دفاع از خواسته‌های مشروع شهروندان گراشی را مقابله با رهبریِ معظمِنظام جمهوری اسلامی جلوه دهد؛ که این‌بار نیز تیر این گروه موذی، با انبوه مقالات و یادداشت‌هایی که توسط وبلاگ‌نویسان گراشی منتشر شد، به سنگ خورد.

حالا اما، سایتی که لباس اصول‌گرایی را بر تن کرده، با توهین به مردم، خیرین و مسوولین گراش، سعی کرده راه آن دو را به‌پیماید. نیازی نیست که وقت خود را صرف پاسخ‌گویی به اتهاماتی بی اساس که توسط این جماعت خودبین منتشر شده، کرده و صرفا پرسیدن یک سوال بسنده می‌کنیم: چرا این مطلب از روی سایت لادستان حذف شد؟!

آن‌چه مشخص است، با دقت در مطالب منتشر شده در سایت‌های شهر لار، متوجه می‌شویم، چه لادستان ـ که ادعای اصول‌گرایی دارد ـ و چه صحبت‌نو ـ که به اصلاح‌طلب‌ها منتسب است ـ همه یک هدف را دنبال می‌کنند. ساده‌انگارانه است اگر جنگ زرگری بین این دو سایت را باور کنیم. آفتاب لارستان، صحبت‌نو و لادستان، همه‌گی سراپا یه کرباس‌اند و از یک منبع خط می گیرند.

ام‌روز رسانه‌های لاری دست به هرکاری خواهند زد تا با تخریب نقطه نقطه‌ی شهرستان‌های خنج و گراش و توابع شهرستان لار، و با ایجاد ذهنیت منفی در اذهان عمومی مردم منطقه،‌ از اجماع جلوگیری کنند. تخریب چهره‌ی مردم یک شهر و دادن وعده و وعید به اهالی شهری دیگر، همه در راستانی جلوگیری از جمع شدن منطقه حول محور یک کاندیداست.اجماعی که می‌تواند زمینه‌ساز نقش آفرینی همه‌ی مردم منطقه در شهرستان‌های لار، خنج و گراش شود.


مطالب مرتبط:
- همه‌ي مردم منطقه، حول محمور يك كانديدا
- وحدت براي نمايندگي مجلس

ديگران:
- نشر اكاذيب توسط صحبت‌نو براي تخريب برخي از كانديداها

- شيعه‌تر از مردم گراش كيست؟ آيا اين تشويش اذهان عمومي نيست؟

- يادداشت‌هاي نيمه شب براي انتخابات


برچسب‌ها: انتخابات مجلس نهم, گراش, خنج, لار, لادستان, صحبت نو, آفتاب لارستان

 

 

نوشته شده توسط مهدى وفائی‌فرد در شنبه 6 اسفند1390|  |

 



 
همه‌ی مردم منطقه، حول محور یک کاندیدا  
 
 

 

سال‌های سال بود کرسی نمایندگی مجلس به کاندیداهای لاری تعلق داشت و سایر مردم منطقه پذیرفته بودند که هیچ‌ شانسی برای ورود به مجلس شورای اسلامی ندارند. شاید مهم‌ترین رقیب کاندیداهای لاری، گراشی‌ها بودند که در هر دوره زورآزمایی می‌کردند و بنا به دلایلی توفیقی به دست نمی‌آوردند.

اما در سال 86، با ورود علی‌اصغر حسنی و سیدشکراله زندوی به صحنه‌ی رقابت نمایندگی مجلس، شور و نشاط انتخاباتی بر منطقه حاکم شد و سر انجام با پیروزی علی‌اصغر حسنی، دوم شدن سیدشکراله زندوی و سوم شدن کاندیدای لاری در این رقابت سخت و نفس‌گیر، مردم منطقه به نوعی اعتماد به نفس دست یافتند. تابوی نماینده‌‌گی لاری‌ها در مجلس شکسته شد و نتیجه آن شد که دوره‌ی نهم افراد بیش‌تری از شهرستان‌ها، بخش‌ها و دیگر نقاط منطقه، برای نمایندگی مجلس نهم اعلام کاندیداتوری کردند.

آن‌چه مشخص است، این است که حضور نماینده‌ی غیرلاری، منافع مرکز شهرستان لار را به چالش کشیده است. دلیل این مدعا هم تخریب چهره‌ی نماینده‌ی منطقه با انواع دروغ و تهمت است که از همان روزهای انتخابات شروع شده است و به یقین تا آخرین روز حضور وی در بهارستان ادامه خواهد داشت. تجربه‌ی حضور نماینده‌ی غیر لاری ـ و حجم عظیم کارها و خدماتی که در تمام مناطق شهرستان‌های لار، خنج و گراش انجام شد ـ نشان داد که بخش عمده‌ای از بودجه‌ها، هزینه‌ها و خدماتی که باید در همه‌ی منطقه صرف می‌شد، تا به حال تنها در مرکز شهرستان لار هزینه می‌شده است و سایر نقاط باید به بودجه‌ای کم و خدماتی غیرقابل قبول رضایت می‌داده‌اند.

حضور نماینده‌‌ای که نماینده‌ی واقعی کل مردم منطقه ـ و نه فقط نماینده‌ی عده‌ی قلیلی از مرکز شهرستان لار ـ باشد، می‌تواند عدالت را در منطقه گسترش دهد. با توزیع منطقی بودجه‌ها و خدمات حتی‌ در دورافتاده‌ترین نقاط شهرستان‌های لار، خنج و گراش، حق همه‌ی مردم منطقه را به همان میزانی که باید از آن باید بهره‌مند شوند، به‌دون هیچ‌گونه چشم‌داشت و توقعی در اختیارشان قرار گیرد.

حال که همه‌ی مردم منطقه دریافته‌اند که کرسی نمایندگی شهرستان‌های لار، خنج و گراش تنها به نماینده‌ی لاری تعلق ندارد و تجربه‌ی یک دوره حضور نماینده‌ی غیرلاری نشان داده، نماینده‌ی مجلس از چه جایگاهی برخوردار است، باید دست به دست هم  داده تا دوباره اتفاقات تلخ دور‌های گذشته تکرار نشود.

مردم منطقه، از خنج و بیرم و اوز و گراش گرفته تا جویم و بنارویه و صحرای باغ و دهکویه و سایر نقاط منطقه، باید حول محور یک کاندیدا وارد کارزار انتخابات شوند. فرق چندانی ندارد که این کاندیدا از کدام شهر باشد، مهم این است با یاری خدا بتوان بار دیگر کاندیدایی را که نماینده‌ی واقعی همه‌ی مردم منطقه است را روی صندلی بهارستان نشاند و از مزه‌ی خوش عدالت بهره برد.


برچسب‌ها: نمایندگی مجلس نهم, گراش, خنج, لار

 

 

نوشته شده توسط مهدى وفائی‌فرد در چهارشنبه 3 اسفند1390|  |

 



 
وحدت برای نمایندگی مجلس  
 
 

 

تجربه ی چندسال اخیر نشان داده هرگاه مردم و مسوولین گراش به وحدت رسیده اند، نتیجه گرفته اند. نمونه ی آشکار این گفته، در سال 1387 اتفاق افتاد. وقتی مردم، همه ی اختلافات محله ای و ... را گنار گذاشتند و با تمام وجود برای به دست آوردن یک کرسی از مجلس شورای اسلامی تلاش کردند. مردم و مسوولین دست به دست هم دادند و فقط با نگاه به هدف، از تمام پتانسیل موجود در شهر برای این امر استفاده کردند. شور و حالی که از مدت ها قبل بین مردم به وجود آمده بود، و وحدت و یک دلی مسوولین و حضور در کنار مردم و حمایت از کاندیدای گراشی، یک تجربه ی ارزشمند بود که ثمره ی آن به بار نشستن تلاش ها و ورود اولین نماینده ی گراشی به مجلس بود.

در ادامه ی ورود آقای دکتر حسنی به مجلس و با حمایت مردم و هم دلی مسوولین شهر، آرزوی دیرینه و به حق مردم گراش هم محقق شد و در یازدهم بهمن سال هشتاد و هشت، بخش گراش به شهرستان ارتقا پیدا کرد. چیزی که تا قبل از ورود نماینده ی گراشی به مجلس، هرگز تحقق نمییافت و این میسر نشد مگر با وحدت و همدلی.

امروز هم که کم تر ازیک ماه و نیم تا انتخابات مجلس نهم باقی مانده است، باید این شور انتخاباتی، در کنار وحدت مردم و مسوولین در شهر به وجود بیاید. همه مثل 4 سال پیش، اختلافات را کنار گذاشته و علی رغم وجود همه ی اختلاف نظرها و درگیری ها، روی انتخابات آینده سرمایه گذاری کنند. نباید با ساده نگری و خوش خیالی، انتخابات را دست کم گرفت و حضور در بهارستان را از دست داد. رقیب دیرینه ی ما 4 سال پیش ضرب شصت غیرمنتظره ای خورد و در این مدت در حال تدارک جبران شکستی است که متحمل شده است و مطمئنا قوی تر و جدی تر از قبل وارد عرصه ی انتخابات خواهد شد. رد صلاحیت جناب حسنی توسط هیات اجرایی وزارت کشور، با دلایلی خلاف واقع، دلیلی بر این مدعاست.

اقداماتی که آقای حسنی در این 4 سال ـ در کل مناطق گراش، خنج و لار ـ انجام داده، پتانسیل بالایی برای بهره برداری تبلیغاتی دارد. با تشکیل یک تیم تبلیغاتی قوی می شود فضای مسمومی که رقیب مان در منطقه به وجود آورده را تصفیه کرد و برای دومین بار پیاپی نماینده ای گراشی را ـ که نه فقط برای زادگاه خود، که برای تمامی حوزه ی انتخابیه خود تلاش کرده است ـ روانه ی مجلس کرد.

در این میان، فرماندار ـ به عنوان بالاترین مقام سیاسی شهرستان ـ ، امام جمعه ـ به عنوان نماینده ی ولی فقیه ـ ، اعضای شورای شهر ـ به عنوان نماینده ی مردم در امور مربوط به شهر ـ و خود آقای حسنی، وظیفه ی خطیری برای ایجاد انسجام بین مسوولین و به وجود آوردن شور و نشاط انتخاباتی بین مردم، بر عهده دارند.

ان شاءالله با همدلی و انسجام مردم و مسوولین و با تکرار وحدت دروه ی گذشته و بسیج همه ی کسانی که به پیشرفت زادگاه خود فکر می کنند و یا نان و نمک مردم گراش را خورده اند، یک بار دیگر شاهد حضور نماینده ای مردمی در مجلس نهم باشیم.


برچسب‌ها: نمایندگی مجلس نهم, گراش, لار, خنج

 

 

نوشته شده توسط مهدى وفائی‌فرد در دوشنبه 3 بهمن1390|  |

 



 
یک اعتراف بعد از دو سال!  
 
 

 

نُه دی هشتاد و هشت بود. پایگاه امداد جاده ای هلال احمر گراش شیف بودم. بعد از ظهر، تیم فوتبال پیروزی هلال احمر گراش در لیگ برتر استان بازی داشت و ما مجبور بودیم به عنوان امدادگر در کنار زمین حضور داشته باشیم.

بعد از ظهر، به خاطر حساسیت بازی سکوهای دو طرف ورزشگاه پُر بود. بین دو بازی بلندگوی ورزشگاه ضمن اعلام اهانت فتنه گران به عاشورا و حضرت اباعبدالله الحسین علیه السلام، تماشاچی ها را به حضور در راهپیمایی دعوت کرد. یکی از دوستان جنبش سبزی ام از روی سکوهای پشت سر صدایم زد. برگشتم و برای اش دستی تکاندم. با لحنی تمسخر آمیز گفت چرا نمی روم و در راهپیمایی شرکت نمی کنم.

راست اش احساس شرمندگی کردم. نه از این که نمی توانم در راهپیمایی شرکت کنم (که البته خیلی علاقمند به شرکت در راهپیمایی بودم) بلکه پیش خودم این طور فکر می کردم که جمعیت زیادی در راهپیمایی شرکت نمی کند و این باعث خجالت ماها، که به اصطلاح جلوی فتنه گر ها ایستاده بودیم، می شود. یعنی حداکثر تصورم این بود که 20-30 نفر جلوی مدرسه علیمه جمع شوند وشعاری بدهند و تمام.

بعد بازی، با آمبولانس به سمت مرکز شهر حرکت کردیم. به خیابان بسیج که رسیدم دیدم ترافیک است. سرم را از شیشه آمبولانس خارج کردم تا ببینم علت ترافیک چیست. اما چیزی را که دیدم اصلا برایم قابل تصور نبود. جمعیت انبوهی از زن و مرد در حال راهپیمایی و شعار در حمایت از رهبری و ولایت فقیه و علیه سران فتنه ـ موسوی و کروبی و موسوی ـ بودند. اصلا باورم نمی شد. جمعیت در حال دور زدن میدان کوچک جلوی خیابان بسیج و برگشتن به سمت مدرسه علمیه بود. اصلا سر و ته اش پیدا نبود.

تا حالا هرچه گراش بوده ام در راهپیمایی های روز قس و 22بهمن شرکت کرده ام، اما جمعیتی که آن روز در راهپیمایی شرکت کرده بودند، بی سابقه بود. خیلی ها بار اول شان بود که در راهپیمایی شرکت کرده بودند. پیرمردها عصا زنان و زنان با بچه هایی که به دوش داشتند همه در مقابل فتنه گری 8 ماهه مخالفان نظام جمهوری اسلامی به پا خواسته بودند. حماسه ای بود.


به مدرسه ی علمیه که رسیدم ذوق زده شده بودم. نا خودآگاه به این طرف و آن طرف می دویدم و از هیجان این حضور مردم سر از پا نمی شناختم. بعدها تنها جمله ای که می شد درباره ی این روز گفت این جمله ی حضرت امام خامنه ای عزیز بود که دشمن بعد از سی سال هنوز ملت ما را نشناخته... خود ما هم نشناختیم البته...


مطالب مرتبط:

- لبیک یا خامنه‌ای

- بی‌شماری یعنی این...

- بسوزانید...

- تاريخ دارد رقم مي‌خورد...

- تكرار تاريخ

- ميرحسين موظف بود...

- واكنش انتخاباتي: من شال سبز نمي‌اندازم...

- آقاي هكر! ممنون از يادآوري‌تان

- اولين سال‌گرد ِ... اِ...اِ... چيز...

- تصوير امام هم براي‌ام شاخص است


بعدالتحریر:
- خوشم می آید هنوز این حضرات سبز به شعارهای شان پابندند که «ادب مرد به ز دولت اوست...». فحش های فراوان و بی شرمانه شان هم چنان ادامه دارد.


برچسب‌ها: گراش, 9دی

 

 

نوشته شده توسط مهدى وفائی‌فرد در پنجشنبه 8 دی1390|  |

 



 
بابابزرگ؛ مَرد روزهای سخت...  
 
 

 

- بابابزرگ، مثل خیلی‌های دیگر به دبی و ابوطبی می‌رفته برای چند لقمه نان حلال؛ اما بعدش گراش ماندگار می‌شود. بچه که بودم یادم است بابابزرگ خاک و کاه و آب را قاطی می‌کرد و این‌قدر با پا آن‌را ورز می‌داد که صاف و یک‌دست می‌شد. بعدش هم با آن درز سقف خانه‌های کاه‌گلی را می‌گرفت.

 

- مادرم می‌گفت ایام جنگ، بعضی وقت‌ها بابابزرگ با عجله از سر کار به خانه می‌آمد و حمام می‌کرد و ما را می‌فرستاد دنبال مادربزرگ. روبه‌روی سپاه دیده بود رزمنده‌ها دارند به جبهه اعزام می‌شوند و خودش را رسانده بود خانه که جا نماند. دو قطعه عکس و شناسنامه را می‌گذاشت توی ساک‌اش و راهی می‌شد. از بس عجله می‌کرد، حتی وقت نمی‌شد اقوام بیایند برای خداحافظی. توی جبهه هم جزو پیشکسوت‌های رزمنده محسوب می‌شد، اما پیر نبود!

 

- مادرم می‌گفت صحرا بودیم. تابستان بود و خرماها کم‌کم رسیده می‌شدند. مدتی که از آمدن بابابزرگ از جبهه ‌گذشته بود. پرسیدیم چرا مدتی است نرفته جبهه؟ بابابزرگ به نخل‌ها اشاره کرده و ‌گفته بود خودم هم می‌دانم، اما منتظرم آخرین خرما را هم بچینم و راهی شوم.

 

- مادرم می‌گفت هوای مارا هم داشت. وقتی دایی جبهه بود او گراش بود و نمی‌گذاشت ما تنها باشیم. دایی که می‌آمد او می‌رفت. تا آخر جنگ بابابزرگ 6-5 بار به جبهه رفته. حتی یک‌بار به‌خاطر برخورد قنداق به کتف‌اش هنگام شلیک، کتف‌اش دررفتگی پیدا می‌کند.

 

- همین‌که اسم کربلا و مشهد می‌آمد بابابزرگ دل‌اش هوایی می‌شد و بلندبلند اشک می‌ریخت و پهنای صورت‌اش خیس می‌شد. حدیثی را خوانده بود که هر مسلمان باید اسلحه و تیری را برای یاری امام زمان ـ‌عجل‌الله تعالی فرجه‌الشریف‌ـ در خانه‌اش داشته باشد. بابابزرگ یک شمشیر گذاشته بود گوشه‌ی طاقچه، اشک می‌ریخت و می‌گفت آن‌را برای یاری حضرت صاحب (عج) گذاشته. روز عاشورا هم شمشیر را می‌گذاشت روی دوش‌اش و در عزاداری شرکت می‌کرد. منتظر بود آقا ظهور کنند و تقاص خون ابی عبدالله ـ‌علیه‌السلام‌ـ را بگیرد؛ اما بابابزرگ این عاشورا با ویلچر به عزاداری آمده بود...

 

- بابابزرگ را دوست دارم. خیلی وقت است دیگر برای‌ام از داستان‌های قدیمی تعریف نکرده. داستان‌های‌‌اش برای همه جذاب و جالب بود. دلم برای تعریف کردن‌اش، گریه کردن‌اش و حتی بلندبلند خندیدن‌اش تنگ شده...

 

و امروز بابابزرگ دیگر پیش ما نیست...

 

 

نوشته شده توسط مهدى وفائی‌فرد در شنبه 26 آذر1390|  |

 



 
حوزه‌‌های علمیه و نياز توجه به مجالس روضه‌خوانی  
 
 

 

 «محرم»، «منبر و عزاداری» و «روحانیت» جزء جدایی نشدنی یک‌دیگرند. یعنی هرکدام از این‌ها نباشد، دیگری یا اثرش کم می‌شود یا به بی‌راهه می‌رود. محرم به‌دون عزاداری بی‌خاصیت است و عزاداری هم به‌دون روحانیت به ناکجاآباد ختم می‌شود.

نقش روحانیت در گراش با توجه به ارادتی که مردم به حضرت اباعبدالله‌الحسین علیه‌السلام دارند و به‌خصوص رونق مجالس  روضه‌خوانی در خانه‌ها، بیش‌تر است. روضه‌خوانی جمعیت بالقوه‌ای که بیش‌تر آنان را زنان خانه‌دار و مادران تشکیل می‌دهند، یک‌جا جمع می‌کند. متاسفانه از این مجالس روضه‌خوانی که در منازل برگزار می‌شود، آن‌چنان که باید و شاید استفاده نمی‌شود. روحانیونی که در دو ماه محرم و صفر به گراش سفر می‌کنند، صرفا به گفتن داستان‌هایی از ائمه علیهم‌السلام که بارها گفته شده و ذکر مصیبت بسنده می‌کنند. اما واقعا این کافی است؟! روحانیت وظیفه‌ی مهمی را در برابر این قشر از جامعه به عهده دارد، و بی توجه از کنار این مسئله گذشتن، می‌تواند ضمان شرعی داشته باشد.

مسایل اخلاقی و تربیتی از نکاتی هستند که باید توجه خاصی به آن داشت. من، نه به عنوان کارشناس، که به عنوان یک مخاطب، انتظاری که از منبرها دارم بیش‌تر از این‌هاست. شاید بگویید هرکس در حد و اندازه‌ی خودش؛ اما یعنی برای زنان و مادران گراشی (فارغ از سطح سواد و مطالعه) همین داستان‌ها کافی است؟! به‌ترین مکان و زمان برای تغییر عادات و رسوم غلط و امر به معروف و نهی از منکر، همین منبرهاست.

متاسفانه برخی روحانیون، که به عنوان مُبلّغ به گراش اعزام می‌شوند، نه‌تنها وظیفه‌ی ذاتی خودشان را انجام نمی‌دهند، که در مقابل منکری که صاحب‌عزا انجام می‌دهد هم ساکت می‌نشینند. صاحبانِ عزایی که مجلس اباعبدالله علیه‌السلام را هم محل فخر فروشی خود قرار می‌دهند و با دادن وسایلی مانند پتوی مسافرتی، چادر مشکی و حتی عروسک و چيزهاي ديگر ـ كه اين‌جا جاي گفتن‌اش نيست ـ به حاضرین، شان مجلس را پایین می‌آورند. البته گاها روحانیون حاضر تذکر داده‌اند، ولی بارها هم دیده شده روحانون با سکوت خود، مهر تاییدی بر این نوع کارها زده‌اند.

در پایان آن‌چه راه‌کار به‌نظر می‌رسد، توجه سازمان تبلیغات اسلامی و حوزه‌های علمیه گراش به این مسئله است. با توجه به امکانات و پتانسیلی که حوزهای علمیه باقرالعلوم علیه‌السلام و الزهرا سلام‌الله‌علیها دارند، باید در طول سال عادت‌ها و رسم‌های غلط را شناسایی و در طول این دو ماه، با برنامه‌ریزی، راه‌کارشان را پیاده کنند؛ و با آشنا کردن مبلغان به نیازهای مردم، منبرها هدف‌مند شوند. حوزه‌های علمیه، سرمایه‌هایی هستند که به همه‌ی مردم گراش تعلق دارد و مردم مشتاق‌اند نمود فعالیت آنان را در سطح شهر و جامعه ببینند.


مطالب مرتبط:
- شب عاشوراست امشب...
- قبولي نماز و تربت كربلا
- كربلا استوديوي برادران وارنر نبود!

 

 

نوشته شده توسط مهدى وفائی‌فرد در چهارشنبه 9 آذر1390|  |

 



 
چيزي مثل دل‌نوشته؛ اما آن نيست!  
 
 

 

وبلاگ نوشتن‌ام نمي‌آيد. يعني همين كه مدتي از اينترنت دور باشم، ديگر نوشتن براي اين وبلاگ هم سخت مي‌شود. عين موتور ديزلي كه تا بخواهد دوباره راه بي‌افتد كلي طول مي‌كشد.‌‌‌

توي تابستان قرار بود درباره خيلي چيزها بنويسم. مثلا نامزدي محمدحسن جعفري! كه نشد. اگر وبلاگ مي‌نويسيد، مي‌توانيد اين حس من را درك كنيد؛ كه بعضي وقت‌ها حسي براي نوشتن نيست. يعني يك چيزي دارد درونتان وول مي‌خورد و مي‌دانيد كه بايد بنويسيد، اما نمي‌شود. آن حس نوشتن كه نباشد، هرچه قدر زور بزنيد باز هم نوشتن‌تان نمي‌آيد.‌‌‌‌‌‌‌‌

داشتم مي‌گفتم. من بايد تابستان به محمدحسن ـ همان موقع كه نامزدي كرد يا حداقل چند روز بعد كه عقد كرد ـ تبريك مي‌گفتم. مثلا مطلبي مي‌نوشتم. يا مثلا شوخي‌اي چيزي كه بداند اين اتفاق براي همه‌ ما مهم است؛ حداقل‌اش براي اين كه كار او را تلافي كرده باشم. نمي‌دانم چه شد. از آن موقع تا الان، اين توي وجودم ـ مثل گوشه اي از دلم ـ دارد وول ميخورد. الان هم اتفاقي آمد بيرون. يعني خيلي اتفاقي ـ يا بهتر بگويم: ناخودآگاه ـ خودش را از همان كنج دلم كشيد بيرون و پريد روي كي‌بورد تا اين‌ها تايپ شود.‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌

بگذار حالا كه اين‌ها را نوشتم، به مجتبي عالي‌پور هم تبريك بگويم نامزدي‌اش را. اگر خبر نداريد شده داماد آقاي محسن‌زاده دبير ادبيات. سال اول دبيرستان معلم من هم بوده.‌‌‌‌

اصلا همين‌جا مي‌گويم دلم براي سعيد و محمد هم تنگ شده. محمدامين هم. بچه‌هاي شهر الكترونيك هم؛ هرچند ديگر كم‌تر حال هم‌ديگر را مي‌پرسيم.‌‌‌‌

حالا كه مي‌بينم، اين چيزي كه دايم داشت درون‌ام وول مي‌خورد، دل‌تنگي‌اي بود كه خودم هم نمي‌فهميدم. دل‌تنگي‌ها گاهي اين‌جوري خودشان را نشان مي‌دهند.


پي‌نوشت:
- به غير از وبلاگ تفحص نور كه درباره خاطرات خانواده
هاي شهيد مي‌نويسد، حبيب فروزش هم وبلاگ خاطرات گمشده را راه انداخته و خاطرات روزهاي دفاع مقدس در گراش را مي نويسد. اين دو وبلاگ كه دو نويسنده از دو نسل مختلف دارند را از دست ندهيد. هردو مطالبي خواندني دارند.
- محمد صادقي با «مسئولیت ملت ایران تاریخی است» و سعيد هم با «چرا فرار ؟!» به
روز شدهاند.

بعدنوشت:
- سرکار خانوم باختر میفرمایند این دلتنگی به خاطر دوری از ایشان بوده است. و البته پر بیراه هم نیست!

 

 

نوشته شده توسط مهدى وفائی‌فرد در چهارشنبه 4 آبان1390|  |