تبليغاتX
يادداشت‌هاى مهدى وفائى‌فرد
 
 
 
 

 

 

صفحه نخست
ايميل ما
آرشیو مطالب
پروفایل مدیر وبلاگ
لينك آر اس اس
عناوین مطالب وبلاگ
طراح قالب


خبر برگزاری «خاکریزخاطرات» آذرماه در ایکنا

مرگ بر آمریکا مرگ بر انگلیس مرگ بر منافق

سكوت هم حدي دارد!

به‌پا خيزيم...

خبر جشن‌واره كل در خبرگزاري ايكنا

وب نوشت‌هاي يك شيميايي

«یاداشت‌های روزانه» حضرت آیت‌الله العظمی خامنه‌ای

اوقات خوش آن بود...

خبر برگزاري «خاكريز خاطرات» در شهيدنيوز

«علي شيميايي» اعدام مي‌شود!

تمام پیوند های روزانه


آذر 1388
آبان 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386

رهبرم
تفحص نور
مرجع وب‌هاي گراش
1گراشي ـ سعيد عالمي
وبلاگ شخصی محمدامین نوبهار
شايد ـ محمدحسن جعفري
خانه‌ام گراش ـ محمدحسن جعفري
ديگر... ـ محمد صادقي
مواج ـ مصطفی کارگر
پرسپوليس زلزله ـ فاطمه وفائي‌فرد
هرچي دلم مي‌خواد مي‌گم ـ‌ مرتضي زارعي
اقليم رهايي ـ حسن حسيني
سبزترين ـ حسن حسيني
دیوار نویس ـ محسن عبدالهی
جایی برای درد و دل خودم با ... ـ حامد نوروزي
خاطرات یک معلم ـ ن.رحمانیان
انجمن انديشه‌نوين گراش
گا‌ه‌نوشته‌های یک جوان ـ محمدکاظم جعفری
یادداشت‌های محمد فرهمندفر
مانیفست نیمه‌کاره یک VIP ـ ف.دلاوران
Badboy Reader ـ فردين شوري
اشعار ناب ـ فردين شوري
حاميان دكتر حسني
Check Google Page Rank
مجمع وبلاگ نویسان مسلمان
 
روح‌الله  
 
 

 

امام روح‌الله
در كنج دلم عكس امام است نهان
مرديد اگر، قلب مرا پاره كنيد


پي‌نوشت:
- پست قبلي راضي‌ام نكرد!

 

 

نوشته شده توسط مهدى وفائی‌فرد در جمعه 27 آذر1388|  |

 



 
تاريخ دارد رقم مي‌خورد...  
 
 

 

سه پست قبل نوشتم تاريخ دارد تكرار مي‌شود، حوادث صدر اسلام دارد تكرار مي‌شود، سقيفه دارد تكرار مي‌شود؛ اشتباه مي‌كردم!

اتفاقي كه الان افتاده است، صدر اسلام هم اتفاق نيفتاده. كساني كه حكومت علي ـ‌عليه‌السلام‌ـ را غصب كردند، حداقل به پيامبر ـ‌صل‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم‌ـ توهين نمي‌كردند. دخترش ـ‌سلام‌الله‌عليها‌ـ را به شهادت رساندند، اما علنا به پيامبر توهين نمي‌كردند. شراب مي‌خوردند، مست مي‌شدند، حرام و حلال خدا را برعكس مي‌كردند، اما به پيامبر در ملا عام فحش و ناسزا نمي‌گفتند.

نمي‌خواهم بگويم حضرت امام خميني ـ‌رحمة‌الله‌عليه‌ـ و مقام معظم رهبري ـ‌مدظله‌العالي‌ـ مثل پيامبر و حضرت امير هستند (هرچند اگر قبول كنيم ايشان نائب امام هستند...) فقط خواستم بگويم در سه پست قبل‌ام اشتباه فكر مي‌كردم!

پي‌نوشت:
- لطفا يكي به كروبي بگويد لباس‌اش را دربياورد، برود سيرك!

لينك‌هاي مرتبط:
- خاطرات يك معلم
- ديگر...
- شايد
-
بنگريم به كجا ميرويم
- گراش ما
- 1گراشی (+)
- جمهوری اسلامی، نه یک کلمه بیش‌تر و نه یک کلمعه کم‌تر
- جانم فدای رهبر
- چشم خود را باز کنید...

 

 

نوشته شده توسط مهدى وفائی‌فرد در شنبه 21 آذر1388|  |

 



 
ايمان بياوريم!  
 
 

 

اي كساني كه ايمان آورده‌ايد، ايمان بياوريد*... همين!


پي‌نوشت:
- سوره مباركه نساء، آيه 136

 

 

نوشته شده توسط مهدى وفائی‌فرد در جمعه 20 آذر1388|  |

 



 
امداد ساعت 3:45 دقيقه  
 
 

 

بعد از يك روز باراني، هيجاني و پرمشقت در پايگاه امداد هلال احمر گراش؛ لباس‌هاي‌مان را به زور خشك كرده‌ايم. ساعت 12:30 مي‌خوابيم. از فرط خستگي، سرمان به بالشت نرسيده خوابم‌مان برده است.
در عالمي بين خواب و بيداري، احساس مي‌كنم تلفن دارد زنگ مي‌خورد. گيج بلند مي‌شوم. هوا تاريك است. مواظبم بچه‌ها را كه خوابند، لگد نكنم. تلفن را بر مي‌دارم. صحبت كه مي‌كند، صدا را مي‌شناسم. يكي از همسايه‌هاي خودمان است. با هيجان و سرعت زياد حرف‌هايش را مي‌زند. پشت صحراي عسكري، حوالي چاه حاج حسين‌خان، چندنفري دي‌شب در خانه‌اي كاه‌گلي، اسير آب شده‌ و الان دچار خفگي شده‌اند. با مسوول امداد تماس مي‌گيرم تا با اعزام تيم امدادي به محل موافقت كند. ساعت را نگاه مي‌كنم، 3:45دقيقه. دلم نمي‌آيد بچه‌ها را بيدار كنم. چندتاي‌شان تا ساعت 2:30 نيمه‌شب، درگير همين بارندگي بوده‌اند. راننده و دونفر ديگر را بيدار مي‌كنم. با آن شخص تماس مي‌گيرم تا از محل ماموريت اطمينان پيدا كنم. سريع باراني‌ها و چكمه‌ها را مي‌پوشيم و سوار بر آبولانس راهي مي‌شويم. با هم‌ديگر صحبت مي كنيم. حدس مي‌زنيم احساس خفگي ناشي از سرمازدگي باشد. با اين‌كه هوا تاريك است، اما آب‌گرفتگي دو طرف جاده مشخص است. وارد راه پر پيچ و خم كنار صحراي عسكري مي‌شويم. چندصدمتري كه پيش مي‌رويم، مي‌بينيم جاده را آب گرفته. صحنه‌ي عجيبي است. با اين‌كه ساعت‌ها از بارندگي گذشته، اما هنوز سيلاب با سرعت جريان دارد. با نورافكن، جاده را روشن مي‌كنم. سراسر دشت را آب گرفته. سرعت حركت‌مان را كم مي‌كنيم و جلو مي‌رويم. سطح آب روي جاده كم و زياد مي‌شود. به يك چهار راه مي‌رسيم. آب از دو سمت با فشار وارد تقاطع مي‌شود. سطح آب بالاست و حالتي گرداب‌مانند پيدا كرده. جلوتر نمي‌رويم. دوباره با همان شماره تماس مي‌گيرم و مي‌گويم جاده را آب گرفته. مي‌گويد دارند بر مي‌گردند. مي‌ايستيم تا برسند.
نوري از دور پيدا مي‌شود. پاترولي است كه يك چراغ بيش‌تر ندارد و آرام آرام نزديك مي‌شود. و از تقاطع عبور مي‌كند. فضا براي دور زدن‌مان كافي نيست. چراغ قوه‌اي بر مي‌دارم و پياده مي‌شوم. اول به سمت ماشين مقابل مي‌روم و از حال‌شان مي‌پرسم. انگار حال‌شان به‌تر شده و نياز به مراقبت‌هاي امدادي ندارند. عقب آمبولانس حركت مي‌كنم تا راننده را راهنمايي كنم. سطح بالاي سيلاب، باعث مي‌شود آب وارد چكمه‌هايم شود. آب سرد است، اما احساس سرماي زيادي نمي‌كنم. هميشه همين‌طور است، موقع عمليات احساس سختي نمي‌كنم. مي‌روم كنار جاده تا عمق آب را براي دور زدن آمبولانس بسنجم. تا بالاي زانو وارد آب مي‌شوم. سيلاب، كناره‌ي خاكي جاده را با خود برده و عرض جاده برا دور زدن مناسب نيست. چندده متري را به اين شكل حركت مي‌كنيم تا فضا براي دور زدن‌مان مهيا شود. دور مي‌زنيم و به‌راه مي‌افتيم. به سطح مناسبي كه مي‌رسيم دوباره توقف مي‌كنيم تا برسند. باز از حال مصدوم‌ها مي‌پرسيم. مي‌گويند بنزين‌شان كم است و سريع حركت مي‌كنند. ما هم پشت‌سرشان. تا پمپ‌بنزين همراهي‌شان مي‌كنيم. احساس مي‌كنم اين‌ها خودشان هم مي‌توانستند برگردند و نيازي به حضور ما نبود، اما حضور امدادگرها براي‌شان قوت قلبي‌ است تا ترس را از خود‌شان دور كنند. قوت قلبي كه وقتي لباس امدادي مي‌پوشيم در خودمان هم به‌وجود مي‌آيد.
برمي‌گرديم پايگاه. هنوز به اذان صبح مانده. باراني را از تنم در مي‌آورم، اما گرم‌كن و شلورم خيس‌اند. بالااجبار با همان شلوار خيس مي‌روم زير پتو و با همان حال به‌خواب مي‌روم...

 

 

نوشته شده توسط مهدى وفائی‌فرد در چهارشنبه 18 آذر1388|  |

 



 
تكرار تاريخ  
 
 

 

امروز غدير است...

كيست بگويد تاريخ تكرار نمي‌شود؟!



پي‌نوشت:
- از اعمال امروز، تبسم به‌روي ديگران و هديه دادن است. مفاتيح‌الجنان

 

 

نوشته شده توسط مهدى وفائی‌فرد در یکشنبه 15 آذر1388|  |

 



 
كَلِ گراش به كام شيرازي‌ها و استهباناتي‌ها  
 
 

 

6‌اُمين جشن‌واره فيلم كوتاه كل گراش در حالي تموم شد كه در بخش مسابقه، هيچ جايزه‌اي به فيلم‌هاي گراشي نرسيد.
از 37 فيلمي كه به بخش مسابقه راه پيدا كرده بودن، تنها چهار فيلم از گراش در بخش مسابقه («شام اول» محمدعلي شامحمدي و «درهاي دوزخ» كيوان محسني در بخش داستاني، «ديشاب» مرتضي زارعي در بخش مستند و «50/50» كيوان محسني در بخش انيميشن) حضور داشتن كه هيچ‌كدوم جايزه‌اي رو در بخش خودشون نگرفتن.
ديشاب در بخش بومي جايزه برد، شام اول جايزه هيات داوران براي فيلم‌نامه اقتباسي‌اش رو گرفت و 50/50 هم جايزه ويژه هيات داوران در بخش انيميشن رو صاحب شد. حدس بزن هم كه در بخش بومي حضور داشت جايزه برگزيده تماشاگرها رو گرفت. متاسفانه در بخش نماهنگ اصلا فيلمي از گراش حضور نداشت.
من آماري از فيلم‌هاي گراشي كه به بخش مسابقه راه پيدا نكردن را ندارم و فقط از دو فيلم «زردهاي پرنده» و «حلواي پا نِسو» در بخش مستند و يك انيميشن مطلع هستم. اما هرچه است فيلم‌هاي زيادي از گراش به دبيرخانه ارسال نشده.
در دو بخش داستاني و انيميشن، شيرازي‌ها 4 جايزه از 5 جايزه رو ازآن خودشون كردن، تا تاثير استاني شدن جشن‌واره و حضور فيلم‌سازهاي شيرازي، نمايان بشه.
در بخش مستند هم استهبان علاوه بر جايزه نفر سوم، مثل سال قبل جايزه نخست رو هم گرفت. مهدي حكمفرمايي كه سال قبل با «كُرُش» اول شده بود، امسال هم در نقش تدوين‌گر و ... در «مَلكين» و «زغال» دستي داشت.
نكته جالب توجه حضور شيرازي‌ها و استهباناتي‌ها به صورت گروهي بود، كه اين هم‌آهنگي و كار گروهي در فيلم‌سازي گراش كم‌تر ديده مي‌شه!
با توجه به اين‌كه گراش پتانسيل زيادي براي فيلم مستند داره، اما فيلم‌سازها، از بعضي اصول مستندسازي پيروي نمي‌كنن و همين باعث مي‌شه كه ما جايزه‌اي رو در اين بخش‌ها به‌دست نياريم. هم‌چنين به نظر مي‌رسه، تا كيواناتي‌فيلم، نظرش رو درباره ساخت فيلم‌هاش عوض نكنه، به غير از جايزه تماشاگر‌ها، جايزه‌اي از اين جشن‌واره نمي‌گيره.
بايد ببينيم فيلم‌سازهاي گراشي براي سال آينده چه فكري دارن و چه فيلم‌هايي مي‌سازن، تا نظر هيات داوران رو جلب كنن و جايزه‌هاي بيش‌تري رو به‌دست بيارن.


 

 

نوشته شده توسط مهدى وفائی‌فرد در پنجشنبه 12 آذر1388|  |

 



 
سردار خوبي‌ها  
 
 

 

چهارسال قبل، روز عرفه بود كه گفتند «حاج احمد كاظمي» شهيد شد! آن‌ زمان حاج احمد را نمي‌شناختم. همين‌طور كه سال 78 وقتي گفتند «صياد شيرازي» به شهادت رسيد او را نمي‌شناختم و حالا هم «شهيد نورعلي شوشتري» را نمي‌شناسم. كساني‌كه فقط زمان مي‌تواند ارزش‌شان را به ما بشناساند.


سرداري كه عجيب او را دوست مي‌دارم

در اين چهارسال كم‌تر كتابي خوانده‌ام كه از حماسه فتح خرم‌شهر گفته باشد و اسمي از حاج احمد نياورده باشد. حاج احمدي كه به هم‌راه «حاج حسين خرازي» از فاتحان خرم‌شهر بوده؛ چيزي كه هيچ‌وقت خودش از آن حرفي نزد.
متاسفانه در اين چندسال به غير از كتاب 20صفحه‌اي «مسافران ملكوت2»، كتابي را درباره اين شخصيت بزرگ و دوست‌داشتني نخوانده‌‌ام.

خاطرات و زندگي‌ حاج احمد آن‌قدر قشنگ و ناب است و آن‌قدر «سعيد عاكف» اين كتابِ كوچك را زيبا نوشته كه آدم از خواندن همان 20 صفحه سير نمي‌شود. پيش‌نهاد مي‌كنم حتما كتاب را بخوانيد... همين!

قسمتي از دست‌نوشته‌هاي سردار شهيد كاظمي:
بسم الله الرحمن الرحيم
خداوندا‌ فقط مي‌خواهم شهيد بشوم، شهيد در راه تو.
خدايا مرا بپذير و در جمع شهدا قرار بده.
خداوندا روزي شهادت مي‌خواهم كه از همه‌چيز خبري هست، الا شهادت، ولي خداوندا تو صاحب همه‌چيز و همه‌كس هستي و قادر توانايي.
اي خداوند كريم و رحيم و بخشنده، تو كرمي كن، لطفي بفرما، مرا شهيد راه خودت قرار ده.
با تمم وجود درك كردم عشق واقعي تويي، و شهادت به‌ترين راه براي دست‌يافتن به اين عشق.


پي‌نوشت:
- حاج احمد كاظمي در نوزده دي‌ماه سال هشتاد و چهار، مصادف با روز عرفه به شهادت رسيد.
ـ شهيد احمد كاظمي دات‌آي‌آر

ـ كليپ صوتي حاج احمد كاظمي

 

 

نوشته شده توسط مهدى وفائی‌فرد در یکشنبه 8 آذر1388|  |

 



 
دينه داريم؟!  
 
 

 

چند وقت پيش توي كوچه‌مون عروسي بود. ما اين سر كوچه و عروسي اون سر كوچه. نوار گذاشته بودن كه فكر مي‌كنم تا چارتا كوچه اون‌ورتر هم صداش مي‌رفت. خواننده هم زن بود. تو اون 3 - 4 شب يه ديقه هم صداش قطع نشد. من موندم چرا تو اين چند شب كسي نبود اعتراض كنه. داد و هواري راه بندازه و بره پيش امام جمعه و اين‌ور اون‌ور شكايت كنه!
اما از اين طرف تا دل‌تون بخواد ديدم كسايي كه حتي به خاطر صداي اذان و قرآني كه از مسجد پخش ميشه هم اعتراض مي‌كنن و تلفن مي‌زنن به دفتر امام جمعه و فوري هم فتواي مراجع رو از بر مي‌خونن كه نبايد همسايه‌آزاري كرد و ... . انگاري اين جماعت اطلاع ندارن كه همون مرجعي كه گفتن نبايد با صداي بلندِ مناره‌ها همسايه‌آزاري كرد، گفتن كه صداي زن و اين‌جور آهنگ‌ها هم حرامه!

 

 

نوشته شده توسط مهدى وفائی‌فرد در چهارشنبه 4 آذر1388|  |

 



 
مستعارهاي من در اين دنيا!  
 
 

 

در اين دنياي بزرگ مجازي، مارا بيش‌تر از اين‌كه با اسم واقعي‌مان بشناسند، با اسم‌هاي كاربري و IDهاي‌مان مي‌شناسند. در اين پست به دعوت Nar30s از اسم‌هاي مستعارم در فضاي مجازي مي‌نويسم.

كم‌تر كسي پيدا مي‌شود كه اينترنت را با YahooChat‌ شروع نكرده باشد، خصوصا اگر اين شروع، در نوجواني باشد، و من هم مستثنا نبودم. زماني كه با اينترنت آشناشدم، سال 82 يا 83 بود. اولين اسم كاربري كه درYahoo  ساختم «a_m_v_2004» بود. a.m.v مخفف همان AbdolMahdi Vafaeifard است. چون آن‌موقع اين عددِ سال‌ها هم روي دور بود گذاشتم 2004. البته فكر مي‌كنم سال 2003 بود! بعد از اين‌كه Gmail آمد، فقط براي Chat از YahooID‌ استفاده مي‌كنم، هرچند در Gtalk هم هستم. در Gmail و كلا Google، اسم كاربري «Gerashi67» را ساختم. Gerashi به خاطر اين كه گراشي‌ام و 67 هم سال تولدم.

اما در انجمن‌هاي گفت‌وگو، اول توي رایانت اكانت «كپسول ميرزا» را ساختم كه با تذكر نه‌چندان مهربانانه‌ي جناب عالمي، اين اسم‌ كاربري پاك شد. بعد از مدتي اسم كاربري «سايه مرگ»(!) را ساختم. با اين اسم كاربري شيطنت‌ها به اوج خودش رسيد. بعدها كه سربه‌راه شديم تصميم گرفتم اين اسم را تغيير بدهم. اما هرچه دنبال يك اسم خوب و با مسما گشتم پيدا نشد؛ تا اين‌كه دست به دامن حضرت حافظ شدم؛ ديوان ايشان را باز كردم كه بيت «هاتف آن‌روز به من مژده‌ي اين دولت داد...» آمد. من هم «Hatef» را انتخاب كردم، كه الان هم خيلي از كاربرهاي انجمن‌هاي رايانت، انديشه‌نوين، تالار گپ و ... من را با اين اسم مي‌شناسند.

اسم این وبلاگ هم داستان مفصلي دارد. فكر مي‌كنم اين وبلاگ اصل‌اش مال حميد هرمزي بود كه كه به محمد خواجه‌پور مي‌رسد. او هم به ازاي گرفتن نام كاربري گراش در Gmail از محمد فرهمندفر، اين‌را به اين يكي محمد مي‌دهد. بعد از مدتي چون اين وبلاگ تقريبا بدون استفاده بود، از محمد خواستم اين وبلاگ را به من هديه كند(!) كه او هم اين وبلاگ را به من داد. بعد از من به كه برسد خد داند! يكي از بچه‌ها اصرار داشت بروم Wordpress، اما خودش مي‌گفت از اين «گراش.بلاگفا» نمي‌شود گذشت.

بعضي‌جاها مثل Flickr و پرشين‌استت و ... را با «Gerashi» عضو هستم. twitter را با «Gerashi67» و چندجايي هم با «Irooni» عضوم.

 

 

نوشته شده توسط مهدى وفائی‌فرد در دوشنبه 2 آذر1388|  |

 



 
تبليغات «جشنواره‌ي كَل» در حد هيچ!  
 
 

 

چند روز پيش داشتم مجله‌ي رشد نوجوان رو ورق مي‌زدم كه رسيدم به يك مصاحبه با مهدي حکمفرمايي، كارگردان فيلم كُرُش، كه سال قبل، در بخش مستند جشنواره‌ي فيلم كوتاه كَل گراش مقام اول رو به دست آورده بود. توي مصاحبه‌اش به جشن‌واره كل هم اشاره كرده بود، اما اين به اين صورت: «... و جشن‌واره  استاني "كل گراش" كه در شهر لارستان برگزار شد...»! مقصر اين فرد نيست. مقصر اصلي، برگزاركننده‌هاي جشن‌واره و خود ما هستيم كه قدرت مانور روي اين‌جور موارد رو نداريم.
امسال هم فقط به همين تبليغات كاغذي و محدود زيرنويس‌هاي شبكه استاني بسنده شده، و عملا در فضاي اينترنت و سايت‌هاي خبري، مطلبي رو در مورد اين جشن‌واره نمي‌بينيم. سايت جشنواره هم وضعيت خوبي نداره كه اين‌جا نوشتم.
الان كه جشن‌واره استاني شده مي‌شه خيلي راحت با خيلي از خبرگزاري‌ها ارتباط برقرار كرد و خبرها و گزارش‌هاي زيادي رو دراختيارشون قرار داد. اين كارها هم در جا انداختن جشن‌واره فيلم كل موثره و هم مي‌تونه شهر گراش را به بقيه معرفي كنه. بايد از تمام پتانسيل‌هاي موجود استفاده كنيم.


لينك‌هاي مرتبط:
- مصاحبه مجله رشد با مهدي حكمفرمايي (براي دانلود)
- فارس‌نيوز و برگزاري جشنواره كل در شيراز (خبر جشنواره پنجم)

 

 

نوشته شده توسط مهدى وفائی‌فرد در شنبه 30 آبان1388|  |

 






 
 
 
  بلاگفا تم دیزاینر